گفت: " توے عملیات خیــــــبر، که دستم قطـــع شده بود ؛بهم الهــــام شد:【 حســـــین مے خواے شــــــــــــهید بشے یا نــﮧ؟ 】حس مے کردم هر جـــوابی بدم هــــمون مے شـﮧ.یاد بچــﮧ ها افتادم ..یاد عمـــلیات ...فکر کردم وقتــــش نیست حالا. ..گفتم :◥ نـــــــــﮧ ◣چشـــم باز کردم دیدم یکے داره زخــــــممو میبنده."
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید