پایگـــــاه مقاومـــــت بسیــــج حضرت علـــــی اصــــغر (ع) ابهر
*کار با خدا خستگی و دلسردی ندارد*
منوي اصلي
مطالب پيشين
موضوعـــــات سـايت
کارنامه عمليات ها
جنگ دفاع مقدس
لينک همسنگرها
پيوندهاي روزانه
نويسندگان
درباره ما

سلام این سایت توسط بسیجیان پایگاه مقاومت بسیج حضرت علی اصغر (ع) راه اندازی شده است. هدف از این سایت اطلاع رسانی از فعالیت های این پایگاه برای عموم می باشد. منتظر نظرات،انتقادات و پیشنهاد های شما عزیزان هستیم
جستجو

وصيـــت شهدا
وصيت شهدا
آرشيو مطالب
لوگوي همسنگر ها
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردي

خبرنامه وب سایت:





Alternative content


ابر برچسب ها
دو شنبه 15 ارديبهشت 1393برچسب:, ساعت 7:54

ساده نگذر از کنار پوتین های بی پا

که پاهایشان بدن ها را بردند

تا تو آسوده قدم برداری


برچسب ها :
دو شنبه 15 ارديبهشت 1393برچسب:, ساعت 7:54

ساده نگذر از کنار پوتین های بی پا

که پاهایشان بدن ها را بردند

تا تو آسوده قدم برداری


برچسب ها :
دو شنبه 15 ارديبهشت 1393برچسب:, ساعت 7:36

بِسْمِ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ

من‏المؤمنين‏رجال‏صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي‏نحبه و منهم من ينتظر و مابدلواتبديلا.

«قرآن كريم- الاحزاب آيه23»

سخن گفتن از شهيدي با ابعاد گوناگون، ‌از اسوه‏اي كه جمع اضداد بود، از آهن و اشك، ‌از شير بيشة نبرد و عارف شب‏هاي قيرگون، از پدر يتيمان و دشمن سرسخت كافران بسيار سخت بلكه محال است.

سخن گفتن از شهيد دكتر مصطفي چمران، اين مرد عمل و نه مرد سخن، اين نمونه كامل هجرت، جهاد و شهادت، اين شاگرد مكتب علي(ع)، اين مالك‏اشتر جنوب لبنان و حمزة كربلاي خوزستان سخت و دشوار است. چرا كه حتي نمي‏توان يكي از ابعاد وجودي او را آنگونه كه هست، توصيف كرد و نبايست انتظار داشت كه بتوانيم تصوير كاملي در اين مختصر از او ترسيم نمايئم، كه مردان و رهروان راه علي(ع) و حسين(ع) را با اين كلمات مادي و معيارهاي خاكي نمي‏شود توصيف نمود و سنجيد.

.................

 


برچسب ها :

موضوع : حلقه شهید چمران ,   , 
دو شنبه 15 ارديبهشت 1393برچسب:, ساعت 7:36

بِسْمِ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ

من‏المؤمنين‏رجال‏صدقوا ما عاهدواالله عليه فمنهم من قضي‏نحبه و منهم من ينتظر و مابدلواتبديلا.

«قرآن كريم- الاحزاب آيه23»

سخن گفتن ازشهيدي با ابعاد گوناگون، ‌از اسوه‏اي كه جمع اضداد بود، از آهن و اشك، ‌از شير بيشة نبرد و عارف شب‏هاي قيرگون، از پدر يتيمان و دشمن سرسخت كافران بسيار سخت بلكه محال است.

سخن گفتن از شهيد دكتر مصطفي چمران، اين مرد عمل و نه مرد سخن، اين نمونه كامل هجرت، جهاد و شهادت، اين شاگرد مكتب علي(ع)، اين مالك‏اشتر جنوب لبنان و حمزة كربلاي خوزستان سخت و دشوار است. چرا كه حتي نمي‏توان يكي از ابعاد وجودي او را آنگونه كه هست، توصيف كرد و نبايست انتظار داشت كه بتوانيم تصوير كاملي در اين مختصر از او ترسيم نمايئم، كه مردان و رهروان راه علي(ع) و حسين(ع) را با اين كلمات مادي و معيارهاي خاكي نمي‏شود توصيف نمود و سنجيد.

.................


برچسب ها :

موضوع : حلقه شهید چمران ,   , 
دو شنبه 15 ارديبهشت 1393برچسب:, ساعت 7:4

در حال آموزش تجهیزات و ارتباطات مخابراتی به نیروهای جدید بودیم که حاج محمد فرمانده مخابرات آمد وگفت بگذارید یک ارتباط را هم من بگویم؟
گفتم کدام ارتباط؟
با خنده زیبایش گفت ارتباط با خدا!
گفت اگر واجباتتان را انجام دادید، نمازتان را سروقت خواندید، محرمات را ترک کردید در عملیات ها پیروزید وگرنه بیسیم و ارتباطات و ... کشکه دل خوشکه!
هدیه به شهید حاج محمد ابراهیمی صلوات.

 

برچسب ها :
دو شنبه 15 ارديبهشت 1393برچسب:, ساعت 7:4

در حال آموزش تجهیزات و ارتباطات مخابراتی به نیروهای جدید بودیم که حاج محمد فرمانده مخابرات آمد وگفت بگذارید یک ارتباط را هم من بگویم؟
گفتم کدام ارتباط؟
با خنده زیبایش گفت ارتباط با خدا!
گفت اگر واجباتتان را انجام دادید، نمازتان را سروقت خواندید، محرمات را ترک کردید در عملیات ها پیروزید وگرنه بیسیم و ارتباطات و ... کشکه دل خوشکه!
هدیه به شهید حاج محمد ابراهیمی صلوات.


برچسب ها :
دو شنبه 15 ارديبهشت 1393برچسب:, ساعت 7:3
جانباز خوب ...
می‌گفت : جانبازی ویلچری و قطع نخاعی هست که در یک محله ای جنوبی در تهران که اسم می‌برد طبقه دوم مستاجرند ، هر روز همسر ویلچری تک و تنها شوهرش را از روی پله‌ها بالا و پایین می برد ، زن و شوهر نیز با وجود کوه مشکلات هیچ توقعی از هیچ کسی ندارند و تا حالا صدایشان در نیامده است.

جانباز شبی را تا صبح پشت در مانده بود ، چون نیمه شب به خانه رسیده بود و قدش کوتاه بود و نمی‌توانست زنگ بزند ، و نمی‌خواست مزاحم همسایه‌ها شود در هم نزده بود . دم سحر رفتگر محله آمده بود زنگ زده بود که او را ببرند داخل.

به مناسبتی یک جایی از این خانواده تقدیر کرده بودند ، سکه ای بهشان داده بودند ، آن‌ها که با وجود این همه هزینه دادن ، خود را بدهکار مردم دیده بودند ، گفته بودند مظلومترین و فقیرترین آدم محل همین رفتگر است که هیچ‌وقت هیچ‌کس نمی‌بیندش من که از انقلاب حقی ندارم . برداشته بودند سکه را داده بود به او . رفتگر محله هم رفته بود یک دسته جارو برایشان خریده بود که مرد جانباز بگذارد پشت در ، هر موقع دیر کرد بتواند آن را از زیر در بیرون بکشد و با آن زنگ بزند!

این‌ها همان‌هایی هستند که برخی! مسئولین بهشان می‌گویند افراطی و البته بعد از شهادت‌شان می‌توانند به خانواده‌شان سر بزنند و از مدح ایثار و شهادت سخن بگویند بدون این که در حیاتشان قدمی برای آن‌ها بردارند.
 
 
 
 
پ.ن: به قول بعضیا : جانباز خوب جانبازیه که راحت شهید شه صداشم در نیاد ...

برچسب ها :
دو شنبه 15 ارديبهشت 1393برچسب:, ساعت 7:3
جانباز خوب ...
می‌گفت : جانبازی ویلچری و قطع نخاعی هست که در یک محله ای جنوبی در تهران که اسم می‌برد طبقه دوم مستاجرند ، هر روز همسر ویلچری تک و تنها شوهرش را از روی پله‌ها بالا و پایین می برد ، زن و شوهر نیز با وجود کوه مشکلات هیچ توقعی از هیچ کسی ندارند و تا حالا صدایشان در نیامده است.

جانباز شبی را تا صبح پشت در مانده بود ، چون نیمه شب به خانه رسیده بود و قدش کوتاه بود و نمی‌توانست زنگ بزند ، و نمی‌خواست مزاحم همسایه‌ها شود در هم نزده بود . دم سحر رفتگر محله آمده بود زنگ زده بود که او را ببرند داخل.

به مناسبتی یک جایی از این خانواده تقدیر کرده بودند ، سکه ای بهشان داده بودند ، آن‌ها که با وجود این همه هزینه دادن ، خود را بدهکار مردم دیده بودند ، گفته بودند مظلومترین و فقیرترین آدم محل همین رفتگر است که هیچ‌وقت هیچ‌کس نمی‌بیندش من که از انقلاب حقی ندارم . برداشته بودند سکه را داده بود به او . رفتگر محله هم رفته بود یک دسته جارو برایشان خریده بود که مرد جانباز بگذارد پشت در ، هر موقع دیر کرد بتواند آن را از زیر در بیرون بکشد و با آن زنگ بزند!

این‌ها همان‌هایی هستند که برخی! مسئولین بهشان می‌گویند افراطی و البته بعد از شهادت‌شان می‌توانند به خانواده‌شان سر بزنند و از مدح ایثار و شهادت سخن بگویند بدون این که در حیاتشان قدمی برای آن‌ها بردارند.
پ.ن: به قول بعضیا : جانباز خوب جانبازیه که راحت شهید شه صداشم در نیاد ...

برچسب ها :
دو شنبه 15 ارديبهشت 1393برچسب:, ساعت 6:58

عــاشقــانــه های آقــــا مهــدی باکــری و شهیـــد احمــد کاظمی

لحظاتی قبـل از شهادت آقا مهـــدی !

در شـــرایطی که مهدی باکری در جزایــر مجنون در محـــاصــره

و زیــر آتش شــدید دشمن بود و با وجود اصرار شدید قرارگاه به مهدی

مبنی بر اینکه تو فرمانده هستی و بــرگرد به عقــب، او همچنان

می‌گــویــد بچه‌هایم را رهــا نمی‌کنم برگردم .

و اما مکالمه آقا مهدی با شهید کاظمی به نقل از شهید احمد کاظمی:

 

 

 


برچسب ها :
دو شنبه 15 ارديبهشت 1393برچسب:, ساعت 6:58

عــاشقــانــه های آقــــا مهــدی باکــری و شهیـــد احمــد کاظمی

لحظاتی قبـل از شهادت آقا مهـــدی !

در شـــرایطی که مهدی باکری در جزایــر مجنون در محـــاصــره

و زیــر آتش شــدید دشمن بود و با وجود اصرار شدید قرارگاه به مهدی

مبنی بر اینکه تو فرمانده هستی و بــرگرد به عقــب، او همچنان

می‌گــویــد بچه‌هایم را رهــا نمی‌کنم برگردم .

و اما مکالمه آقا مهدی با شهید کاظمی به نقل از شهید احمد کاظمی:


برچسب ها :
دو شنبه 15 ارديبهشت 1393برچسب:, ساعت 5:33
ده خاطره از شهید مصطفی چمران

 

1)با خودش عهد كرده بود تا نيروى دشمن در خاك ايران است برنگردد تهران. نه مجلس مى رفت، نه شوراى عالى دفاع.
يك روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود. گفت «به دكتر بگو بيا تهران.»گفت «عهد كرده با خودش، نمى آد.»
گفت «نه بياد. امام دلش براى دكتر تنگ شده.»
بهش گفتم. گفت «چشم. همين فردا مى ريم.»

2)گفتم «دكتر، شما هرچى دستور مى دى، هرچى سفارش مى كنى، جلوى شما مى گن چشم، بعد هم انگار نه انگار. هنوز تسويه اى ما رو ندادن. ستاد رفته زير سؤال. مى گن شما سلاح گم كرده ين...»همان قدر كه من عصبانى بودم، او آرام بود. گفت «عزيزجان، دل خور نباش. زمانه ى نابه سامانيه. مگه نمى گفتن چمران تل زعتر را لو داده؟ حالا بذار بگن حسين مقدم هم سلاح گم كرده. دل خور نشو عزيز.»

3) دكتر آرپى جى مى خواست، نمى دادند. مى گفتند دستور از بنى صدر لازم است. تلفن كرده بود به مسئول توپ خانه. آن جا هم همان آش و همان كاسه. طرف پاى تلفن نمى ديد دكتر از عصبانيت قرمز شده. فقط مى شنيد كه «برو آن جا آرپى جى بگير. ندادند به زور بگير. برو عزيز جان.»

4)از اهواز راه افتاديم; دو تا لندرور. قبل از سه راهى ماشين اول را زدند. يك خمپاره هم سقف ماشين ما را سوراخ كرد و آمد تو، ولى به كسى نخورد، همه پريديم پايين، سنگر بگيريم.دكتر آخر از همه آمد. يك گُل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش. گفت «كنار جاده ديدمش. خوشگله؟»  

5)اوايل كه آمده بود لبنان، بعضى كلمه هاى عربى را درست نمى گفت. يك بار سر كلاس كلمه اى را غلط گفته بود. همه ى بچه ها همان جور غلط مى گفتند. مى دانستند و غلط مى گفتند. امام موسى مى گفت «دكتر چمران يك عربى جديد توى اين مدرسه درست كرد

6)به پسرها مى گفت شيعيان حسين، و به ما شيعيان زهرا. كنار هم كه بوديم، مهم نبود كى پسر است كى دختر. يك دكتر مصطفى مى شناختيم كه پدر همه مان بود، و يك دشمن كه مى خواستيم پدرش را در بياوريم.

7)چپى ها مى گفتند «جاسوس آمريكاست. براى ناسا كار مى كند.»  راستى ها مى گفتند «كمونيسته.» هر دو براى كشتنش جايزه گذاشته بودند. ساواك هم يك عده را فرستاده بود ترورش كند.
يك كمى آن طرف تر دنيا، استادى سر كلاس مى گفت «من دانش جويى داشتم كه همين اخيراً روى فيزيك پلاسما كار مى كرد.»

8)سال دوم يك استاد داشتيم كه گير داده بود همه بايد كراوات بزنند. سر امتحان. چمران كروات نزد، استاد دو نمره ازش كم كرد. شد هجده. بالاترين نمره.

9) تصميم گرفتم بروم پيشش، توى چشم هاش نگاه كنم و بگويم «آقا اصلا جبهه مال شما. من مى خوام برگردم.» مگر مى شد؟ يك هفته فكر كردم، تمرين كردم.
فايده نداشت. مثل هميشه، وقتى مى رفتم و سلام مى كردم، انگار كه بداند ماجرا چيست، مى گفت «عليك السلام» و ساكت مى ماند.ديگر نمى توانستم يك كمله حرف بزنم.
لبخند مى زد و مى گفت «سيد، دو ركعت نماز بخوان درست مى شه.»

10)مى گفتند «چمران هميشه توى محاصره است.»

راست مى گفتند. منتها دشمن ما را محاصره نمى كرد. دكتر نقشه اى مى ريخت. مى رفتيم وسط محاصره. محاصره را مى شكستيم و مى آمديم بيرو


برچسب ها :
دو شنبه 15 ارديبهشت 1393برچسب:, ساعت 5:33
ده خاطره از شهید مصطفی چمران

1)با خودش عهد كرده بود تا نيروى دشمن در خاك ايران است برنگردد تهران. نه مجلس مى رفت، نه شوراى عالى دفاع.
يك روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود. گفت «به دكتر بگو بيا تهران.»گفت «عهد كرده با خودش، نمى آد.»
گفت «نه بياد. امام دلش براى دكتر تنگ شده.»
بهش گفتم. گفت «چشم. همين فردا مى ريم.»

2)گفتم «دكتر، شما هرچى دستور مى دى، هرچى سفارش مى كنى، جلوى شما مى گن چشم، بعد هم انگار نه انگار. هنوز تسويه اى ما رو ندادن. ستاد رفته زير سؤال. مى گن شما سلاح گم كرده ين...»همان قدر كه من عصبانى بودم، او آرام بود. گفت «عزيزجان، دل خور نباش. زمانه ى نابه سامانيه. مگه نمى گفتن چمران تل زعتر را لو داده؟ حالا بذار بگن حسين مقدم هم سلاح گم كرده. دل خور نشو عزيز.»

3)دكتر آرپىجى مىخواست، نمىدادند. مىگفتند دستور از بنىصدر لازم است. تلفن كرده بود به مسئول توپخانه. آنجا هم همان آش و همان كاسه. طرف پاى تلفن نمىديد دكتر از عصبانيت قرمز شده. فقط مىشنيد كه «برو آنجا آرپىجى بگير. ندادند به زور بگير. برو عزيز جان.»

4)از اهواز راه افتاديم; دو تا لندرور. قبل از سه راهى ماشين اول را زدند. يك خمپاره هم سقف ماشين ما را سوراخ كرد و آمد تو، ولى به كسى نخورد، همه پريديم پايين، سنگر بگيريم.دكتر آخر از همه آمد. يك گُل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش. گفت «كنار جاده ديدمش. خوشگله؟»

5)اوايل كه آمده بود لبنان، بعضى كلمه هاى عربى را درست نمى گفت. يك بار سر كلاس كلمه اى را غلط گفته بود. همه ى بچه ها همان جور غلط مى گفتند. مى دانستند و غلط مى گفتند.امام موسى مى گفت «دكتر چمران يك عربى جديد توى اين مدرسه درست كرد

6)به پسرها مىگفت شيعيان حسين، و به ما شيعيان زهرا. كنار هم كه بوديم، مهم نبود كى پسر است كى دختر. يك دكتر مصطفى مىشناختيم كه پدر همهمان بود، و يك دشمن كه مىخواستيم پدرش را در بياوريم.

7)چپى ها مى گفتند «جاسوس آمريكاست. براى ناسا كار مى كند.»راستى ها مى گفتند «كمونيسته.» هر دو براى كشتنش جايزه گذاشته بودند.ساواك هم يك عده را فرستاده بود ترورش كند.
يك كمى آن طرف تر دنيا، استادى سر كلاس مى گفت «من دانش جويى داشتم كه همين اخيراً روى فيزيك پلاسما كار مى كرد.»

8)سال دوم يك استاد داشتيم كه گير داده بود همه بايد كراوات بزنند. سرامتحان. چمران كروات نزد، استاد دو نمره ازش كم كرد. شد هجده. بالاتريننمره.

9) تصميم گرفتم بروم پيشش، توى چشم هاش نگاه كنم و بگويم «آقا اصلا جبهه مال شما. من مى خوام برگردم.»مگر مى شد؟ يك هفته فكر كردم، تمرين كردم.
فايده نداشت. مثل هميشه، وقتى مى رفتم و سلام مى كردم، انگار كه بداند ماجرا چيست، مى گفت «عليك السلام» و ساكت مى ماند.ديگر نمى توانستم يك كمله حرف بزنم.
لبخند مى زد و مى گفت «سيد، دو ركعت نماز بخوان درست مى شه.»

10)مىگفتند «چمران هميشه توى محاصره است.»

راست مىگفتند. منتها دشمن ما را محاصره نمىكرد. دكتر نقشهاى مىريخت. مىرفتيم وسط محاصره. محاصره را مىشكستيم و مىآمديم بيرو


برچسب ها :
دو شنبه 15 ارديبهشت 1393برچسب:, ساعت 5:32

 آخرين روز سال امام علي (ع) بود به دوستان گفتم امروز آقا به ما عيدي خواهد داد. در زيارت عاشوراي آن روز هم متوسل شديم به‌منظور عالم، حضرت علي (ع)، همه بچه‌ها با اشك و گريه، آقا را قسم كه اين شهيدان به عشق او به شهادت رسيده‌اند. از اميرالمومنيين (ع) خواستيم تا شهيدي بيابيم رفتيم پاي كار، همه از نشاط خاصي برخوردار بوديم مشغول كند‌وكاو شديم آن روز اولين شهيدي را كه يافتيم با مشخصات و هويت كامل پيدا شد نام كوچك او عشقعلي بود.


برچسب ها :


صفحه قبل 1 ... 14 15 16 17 18 ... 36 صفحه بعد